محمدم...

خیلی روزها گذشتن و تو نبودی،خیلی روزها بهت نیاز داشتم و نبودی،خیلی روزها تو تنهایی انتظارت رو کشیدم اما نیومدی،خیلی روزها گذشتند...خیلی روزها چشمام بارونی بود،خیلی روزها دلم از غصه پر بود،خیلی روزها منتظر دستات بودم تا اشکام رو پاک کنن و تو نیومدی...
چه لحظه های سخت و پر دردی اومدنو رفتند و تو نیومدی و من در تمام این روزها و تک تک لحظه ها تنها تنهای تنها با غمت سر کردم.واقعا غمت از تو با وفاتره.
چه لحظه های قشنگی که بخاطر کبر وغرور بیخود از بین رفتند و جاشون رو به اندوه های بی پایان دادند.زندگی فرصت لذت بردن از با هم بودن نه رنج دور از هم بودن.
بذار تو این دو روز عمر عشق رو درک کنیم،دوست داشتن رو حس کنیم و کنار هم باشیم.
ظلم نیست؟من با یه قلب خسته و پیر گوشه ی این دنیا تنها با غمت سر می کنم و تو...
نمیدونم رسم دنیاست یا ما آدما؟؟؟محمدم نذار باورم شه تو بی وفایی،نذار باورم شه قلبمو شکستی،نذار باورم شه من محمدم رو اشتباه شناختم.بذار هنوز همون حس،همون دوست داشتن،تو قلبم باقی بمونه،نذار عشقت تو دلم بمیره.

کاری کن دوباره روزهای قشنگمون برگردن،روزهایی که تو مهربونترین بودی برای من،بذار دوباره اون محمد رو حس کنم،محمد مهربون،بسه دیگه انقدر دلم رو نشکن،خواهش میکنم بسه.پناه خستگیم باش،بذار باز هم تو آغوش گرمت تمام ناراحتیم رو فراموش کنم...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد